خط داستانی
داستان در روستای کوچکی کردی رو میدهد. برادر کوچکتر ایسا به قتل میرسد و به شهر زادگاهش باز میگردد. دو هفته پس از تشییع جنازه، مادرش زن خواب میبیند که برای پسر درگذشتهاش مراسم عروسی برپا میکند. این ایده عجیب نوعی از احساسات متناقض را در او برمیانگیزد و با ایسا و اعضای خانواده که هنوز از ضربه و غم از دست دادن برادر بهدوران استرس و تروما دچار تلاطماند، در برخورد میافتد. خانواده به مرور وارد منطقهای خاکستری در رابطهشان میشود. این مردم عادی خود را در مینیلندِ روانیای مییابند که در میدانهای بین منطق، هنجارها، احساسات و غیرمنطقیگری کشمکش میکنند.